X
تبلیغات
بی قرار

شارژ ایرانسل

فال حافظ

در ره منزل لیلی...که خطرهاست در آن...شرط اول قدم آنست...که مجنون باشی

 
...
|
 

از لحاظ سیاسی در عالم جز یک اصل وجود ندارد و آن عبارتست از:

سلطنت آدمی نسبت به خویشتن.

این سلطنت که من نسبت به خود دارم،"آزادی" نامیده می شود.

جایی که دو یا چند اختیار از این گونه،دست همکاری به یکدیگر دهند،تشکیل دولت شروع

می شود.

اما در این اشتراک،هیچ بازستاندن اختیار وجود ندارد.هر اختیار فردی مقداری از خویشتن

را برای ساختن حقوق همگان واگذار می کند.این مقدار برای همه یکسان است.

این یکسانی حقوق یا حق،که هر فرد برای همه قایل می شود "برابری" نام دارد.

حقوق همگان چیزی نیست جز حمایت عموم که بر هر فرد پرتو افکنده باشد.این حمایت

همه نسبت به هر فرد "برادری" نامیده می شود.

مرکز تقاطع همه این اختیارات که در هم می ریزند،"اجتماع" نام دارد.

چون این تقاطع ها به منزله ی پیوستگی ست،این نقطه صورت گره به خود می گیرد.

از آنجا چیزی حاصل می شود که بند اجتماعی نام دارد.گروهی آن را قرارداد اجتماعی

می نامند.

در برابری با یکدیگر موافق باشیم،زیرا که اگر آزادی رأس باشد،برابری قاعده ی آن است.

برابری هم میهنان،هم طراز بودن همه روئیدنی ها،اشتراک و هماهنگی جوانه های بزرگ

علف و بلوط های کوچک نیست،یک مجاورت حسد ها نیست که یکدیگر را اخته و خنثی کنند.

بلکه برابری برحسب تمدن آن است که همه قابلت ها دهانه یی همانند داشته باشند،برحسب

سیاست آن است که همه آرا دارای یک وزن باشند و به موجب دیانت آن است که همه

وجدان ها از حقوق متساوی بهره مند شوند...

 

**ویکتور ماری هوگو**



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : دوشنبه 30 اردیبهشت1392



عید...
|
 

اهل ظاهر گمان می کنند عید حادثه ای مبارک و تازه ای است که در بیرون وجود

آدمی اتفاق می افتد.

حادثه ای در جهان روی می دهد,روزی نو می شود,دوره ای به پایان می رسد,و

بر حسب قرارداد آن روز معین عید نامیده می شود.آدمیان بیش از آنکه رخ دادن حادثه

یا روی آوردن نعمتی را ناشی از درون خود بدانند,آنها را متاثر از محیط پیرامون و جهان

 بیرون می دانند و گویی باید منتظر بمانند تا حادثه ای در رسد و بر آنها تاثیر بگذارد.

انسان های "ابن الوقت" چنین اند و به جای آنکه حاکم بر وقت باشند تابع وقتند.

به تاکید باید گفت نو شدن عیدانه به معنای دقیق کلمه در بیرون وجود آدمی اتفاق نمی افتد

  و تا کسی از درون نو و تازه نشود دنیای بیرون او هم تازگی نخواهد یافت.

کسی که رنج نمی برد و تلخی ای نمی چشد و به انتظار نمی نشیند,اگر همه عالم را طراوت

فراگیرد ذره ای از آن شادابی به ضمیر وی راه نمی یابد.

برای او همه نعمت های عالم همواره کهنه است و هرگز رنگ تازگی به خود نمی گیرد.

در حالی که همین نعمت ها برای برخی لحظه به لحظه نو می شود:

 

هر دم از روی تو نقشی زندم راه خیال

با که گویم که در این پرده چه ها می بینم

 

کس ندیده است ز مشک ختن و نافه چین

آنچه من هر سحر از باد صبا می بینم

 

عارفان گفته اند راه هایی که به خداوند منتهی می شود به عدد آفریدگان است و لذا,هر کس

 باید اولا خود و راه خود را به روشنی بشناسد و عنایت ها و اشارت هایی را که به او

 می شود و عتاب ها و ناملایمت هایی را که می بیند به نیکی دریابد و ثانیا گذشتن از یک

 مرحله و رسیدن به مرحله بعد را عید بداند.

و چنین است که می فهمد عید ها بی شمارند.

بخش هایی از کتاب "قمار عاشقانه" نوشته "دکتر عبدالکریم سروش"

 

*****پیشاپیش سال نو مبارک با آرزوی بهترین ها برای همه دوستان*****



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : یکشنبه 27 اسفند1391



شاسوسا
|
 

کنار مشتی خاک

در دور دست خودم،تنها،نشسته ام.

نوسان ها خاک شد

و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.

 

شبیه هیچ شده ای!

 

چهره ات را به سردی خاک بسپار.

 

اوج خودم را گم کرده ام.

 

می ترسم،

از لحظه های بعد و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.

برگی روی فراموشی دستم افتاد:برگ اقاقیا!

بوی ترانه گمشده می دهد،بوی لالایی که روی چهره ی مادرم نوسان می کند.

از پنجره غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.

بیهوده بود،بیهوده بود.

این دیوار روی درهای باغ سبز فرو ریخت.

زنجیر طلایی بازی ها و دریچه ی روشن قصه ها،زیر این آوار رفت.

آن طرف سیاهی من پیداست:

روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام،شببیه غمی

و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.

روی این پله ها،غمی تنها،نشست.

در این دهلیز ها انتظاری سرگردان بود.

«من» دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.

در سایه ـ آفتاب این درخت اقاقیا،گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.

خورشید،در پنجره می سوزد.

پنجره لبریز برگ ها شد.

با برگی لغزیدم.

 

پیوند رشته ها با من نیست.

من هوای خودم را می نوشم

و در دور دست خودم،تنها،نشته ام.

 

انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند

و تصویر ها را به هم می پاشد،می لغزد،خوابش می برد.

تصویری می کشد،تصویری سبز:شاخه ها،برگ ها

روی باغ های روشن پرواز می کنم

چشمانم لبریز علف ها می شود

و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.

می پرم،می پرم

روی دشتی دور افتاده

آفتاب بالهایم را می سوزاند،و من در نفرت بیداری به خاک می افتم

کسی روی خاکستر بالهایم راه می رود.

.

.

.

روی علف های اشک آلود به راه افتاده ام

خوابی را میان این علف ها گم کرده ام

دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.

«من» دیرین،تنها،در این دشت ها پرسه زد.

هنگامی که مرد

رؤیای شبکه ها و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود

روی غمی راه افتاده ام

به شبی نزدیکم،سیاهی من پیداست:

در شب «آن روزها» فانوس گرفته ام

درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده

برگ هایش خوابیده اند،شبیه لالایی شده اند.

.

.

.

می شنوی؟

میان دو لحظه ی پوچ در آمد و رفتم...

 

پ.ن:حالم خوب نیست...احتمالا مدتی نباشم...

قسمت نظرات رو فعال میذارم که تأخیری در تأییدشون پیش نیاد

 

 



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : یکشنبه 17 دی1391



من ترا خواهم ز قید تن بری
|
 

چون زِ من خواهی دم عششق ای پسر،بدهمت دم تا شوی آدم پسر

 

پس چو شاهانت نهم افسر بسر،ور شوی مغرور باز از یک نظر

 

افسرت را گیرم افسارت کنم

 

می تنی تا کی همی بر دور خود،همچو کرم پیله دایم ای ولد

 

یا ندانی این که قرنی بی رشد،در  ره دین ار دوی باری بجد

 

من بیک دم گاو عصارت کنم

 

من ترا خواهم ز قید تن بری،تو نداری جز سر تن پروری

 

پس کنم تا این سرت را آن سری،سازمت هر دم به دردی بستری

 

جبریانه محتضر وارت کنم

 

تا شوی تسلیم تو در امر پیر،همچو صید مرده در چنگال شیر

 

گردی از موت ارادی ناگزیر،گه ببالایت برم گاهی بزیر

 

گاه بی نان گاه بیمارت کنم

 

تا بود خام این وجود سرکشت،باز بکشم زآتش اندر آتشت

 

خوش بسوزم این دماغ ناخوشت،پخته بیرون آرم از غل و غشت

 

زان می مستانه هشیارت کنم

 

گاه بر دار فنا آویزمت،گه بخاک و گه بخون آمیزمت

 

گه بسر خاک مذلت ریزمت،گاه در غربال محنت بیزمت

 

تا از عمر خویش بیزارت کنم

 

تا نفس داری رسانم ای عجب،هر نفس صدبار جانت را به لب

 

هر زمان اندازمت در تاب و تب،فارغت یکدم نسازم از تَعَب

 

تا ز خواب مرگ بیدارت کنم

 

بر تنت تا هست از هستی رمق،گیرم و سازم به هیچت مستحق

 

هر چه بگشایی تو زین دفتر ورق،من بهم برپیچمش باز از نسق

 

تا بخود پیچان چو طومارت کنم

 

گر حدیث از روح گویی گر ز تن،جز من و ما نیست هیچت در سخن

 

تا نبینی هیچ دیگر ما و من،سازمت گنگ و کر و کور از محن

 

در تکلم نقش دیوارت کنم

 

آفتاب ای مه نهم پالان تو،برزنم برهم سر و سامان تو

 

جان تو بسته است چون بر نان تو،نانت گیرم تا برآید جان تو

 

مستحق لحم مردارت کنم

 

تا بگردانی ز من رو سوی خلق،باز گردانم ز رویت روی خلق

 

بد کنم؛بد با تو خُلق و خوی خَلق،نادمت سازمت ز گفتگوی خلق

 

ناامید از یار و اغیارت کنم

 

گر هزارت سر بود در تن هلا،کوبم ان یکجا به سنگ ابتلا

 

ماندت چون زان همه یکسر بجا،همچو منصور آن سرت را زیر پا

 

آرم و تن بر سَرِ دارت کنم

 

تا زنم آتش تو را بر جسم و جان،سوزم از نار جلالت خانمان

 

سازمت جاری انالحق بر زبان،سنگ باران بر سرِ دار آن زمان

 

همچو آن حلاج اسرارت کنم

 

گر براه عشق پا افشرده ای،ور بسرّ صوفیان پی برده ای

 

سر همانجا نِه که باده خورده ای،آنچنان یعنی که از خود مرده ای

 

تا بهر دل زنده سردارت کنم

 

گر کنی از بهر دنیا طاعتی،خود نماند بر تو غیر از رحمتی

 

زانکه تو مرزوق بعد از قسمتی،ور ز طاعت ها مرید جنتی

 

سرنگون برعکس در نارت کنم

 

در تذکر خواهی ار اشراق من،عاشق نوری تو نی مشتاق من

 

خارجی از زمره ی عشّاق من،در حقیقت گر شوی اوراق من

 

مصدر انوار و اطوارت کنم

 

گه حدیث از شر کنی گاهی ز خیر،گه سخن از کعبه گویی گه ز دیر

 

گاه دل بر ذکر بندی گه بسیر،گر نپردازی ز من یکدم بغیر

 

واحد اندر ملک قهارت کنم

 

گه بتن گاهی بجان داری نظر،گه بچشم شاهدان داری نظر

 

چون برهمن بر بتان داری نظر،تا بر این و تا بر آن داری نظر

 

در نظر ها جملگی خوارت کنم

 

گاه بر گُل گه بنرگس عاشقی،گه بقاقم گه باطلس عاشقی

 

بر درم گاهی چو مفلس عاشقی،فارغ از من تا بهر کس عاشقی

 

سخره ی هر شهر و بازارت کنم...

 



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : شنبه 25 آذر1391



خواهم ای دل محو دیدارت کنم
|
 

خواهم ای دل محو دیدارت کنم ، جلوه گاه روی دلدارت کنم

 

واله آن ماه رخسارت کنم،بسته ی آن زلف طرارت کنم

 

در بلای عشق دلدارت کنم

 

تا شوی آواره از شهر و دیار،تا شوی بیگانه از خویش و تبار

 

بگسلی زنجیر عقل و اختیار،سر به صحرا پس نهی دیوانه وار

 

پای بند طره ی یارت کنم

 

دوش کز من گشت خالی جای من،آمد آن یکتا بت رعنای من

 

شد ز بعد لای من الای من،گفت کی در عاشقی رسوای من

 

خواهم از هستی سبکبارت کنم

 

گر تو خواهی کز طریقت دم زنی،پای باید بر سر عالم زنی

 

نی که عالم از طمع بر هم زنی،چون دم از آمال دنیا کم زنی

 

مورد الطاف بسیارت کنم

 

ساعتی در خود نگر تا کیستی؟،از کجایی وز چه جایی چیستی؟

 

در جهان بهر چه عمری زیستی؟،جمع هستی را بزن بر نیستی

 

از حسابت تا خبردارت کنم

 

هیچ بودی در ازل ای بی شهود،خواستم تا هیچ را بخشم وجود

 

پس جمادت ساختم اول ز جود،گر شوی خودبین همانستی که بود

 

بر خودی خود گرفتارت کنم

 

از جمادی بردمت پس در نبات،وندر آنجا دادمت رزق و حیات

 

خرمت کردم ز باد التفات،چون ز خارستان تن یابی نجات

 

باز راجع سوی گلزارت کنم

 

در نباتی چون رسیدی بر کمال،دادمت نفس بهیمی در مثال

 

پس تو با آن نفس داری اتصال،گر نمایی دعوی عقل و کمال

 

خیره خیره نفس غدارت کنم

 

خواستم در خویش چون فانی ترا،بردمیدم روح انسانی ترا

 

یاد دادم معرفت دانی ترا،کردم آن تکلیف جبرانی ترا

 

تا چو خود در فعل مختارت کنم

 

باز خواهم دربدر گردانمت،از حقیقت باخبر گردانمت

 

مطلق از جنس بشر گردانمت،ثابت از دور دگر گردانمت

 

پس در آن چون نقطه سیارت کنم

 

از دمم لاشیء بودی شیء شدی،مرده بودی یافتی دم حی شدی

 

واقف از موت ارادی کی شدی،چون ز هست خود بکلی طی شدی

 

از بقای جان خبردارت کنم

 

گر تو خواهی بر امان الله رسی،آن امان من بود در مفلسی

 

باش مفلس در مقام بی کسی،گرچه زری باز جو طبع مسی

 

تا به جانها کیمیا کارت کنم

 

زانکه کردی یکنفس یادم یقین،باب معنی بر تو بگشادم یقین

 

من خط آزادیت دادم یقین،گر بعجب افتی که آزادم یقین

 

بی گمان بر خود گرفتارت کنم

 

چون که دادم از صراطت آگهی،خود نمودم در سلوکت همرهی

 

تا که شد راهت به مقصد منتهی،گر تو پنداری که خود مرد رهی

 

در چه غفلت نگونسارت کنم....



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : جمعه 10 آذر1391



|
 

نباید به فکر آن باشی که خدا دعایت را اجابت می کند یا نه و یا خدایی

وجود دارد که تو بتوانی برای خود مجسم کنی یا نه.

و نیز نباید فکر خود را به این مشغول داری که تلاش هایت کودکانه است یا نه.

در قیاس با خدائیکه دعاهای ما به درگاه اوست تمام کارهای ما کودکانه است.

باید هنگام خواندن دعا،خود را به کلمات آن تسلیم کنی و گشوده داری و با

آنها سرشار سازی.

همچنانکه در وقت خواندن آواز یا نواختن رباب به اندیشه ای عمیق نمی پردازی

یا ریشه ی جدلی را دنبال نمی کنی.

بلکه الحان و زخمه ها را یکی پس از دیگری تا حد امکان خالص و به کمال اجرا

می کنی.

انسان وقتی آواز می خواند فکر نمی کند که آواز خواندن عملی مفید است یا نه،

بلکه می خواند.

 

تو هم به همین گونه باید دعا کنی

 



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : پنجشنبه 18 آبان1391



برای بانوی مهر،ققنوس آرزوها
|
 

 

با هرچه عشق نام تو را می توان نوشت


با هرچه رود راه تو را می توان سرود


بیم از حصار نیست که هر قفل کهنه را                                         

با دست های روشن تو می توان گشود

 

من از دوردست ها آمده ام


از مزارع گندم

از کرت های جالیز


و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد


روزها آبی می پوشد

و شبها پیراهنی بلند که تاب می خورد

در رقص هزار و یک ستاره ی روشن

من از دوردست ها آمده ام


از کوچه های کودکی


از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کشدار زمستان


و از چشمان هستی بخش مادرم


که تمام مهربانیش را در نگاهش به من می بخشید


باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی است


و حماسه ی دوست داشتن


من دیگر گونه دوست می دارم


و دیگر گونه یگانه ام


مرا تنها می توان با من سنجید

و تو را تنها با تو


که سالهاست در جستجوی تو بودم


با تو آبی می بینم تمام بیناییم را


چشمانت شکوه شکیبایی


گیسوانت ادامه ی باران ها


و دلت ترانه ی دریاهاست


زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت

زیبایی شاعرانه ایست که دلم را به بازی می گیرد

و نجابت کلامت آنچنان

که هر کلام دیگری را بی رنگ می کند


در چشم انداز هرکجای طبیعت تو را می بینم


در چشمه

در رود


در دریا


در گل


در درخت


در جنگل


در دره


در دشت


در کوه…


با اینهمه هنوز در تو حیرانم


که تمامی عشقی در یک وجود

و تمامی آرزویی در یک لباس

 

با تو ایمنم و با تو سرشارم از هر چه زیباییست


پناهم باش تا سنگینی غربت از شانه هایم فرو ریزد

و ملال تنهایی از چشم هایم

 

برای آرزویی که

سپید است ، سپیدِ سپید

مهربان و صبور

و محبت را از نو معنا می کند

از نسل رودهاست

جاری و زلال

اگر با او همسفر شوی

تو را از چشمه می گیرد و به دریا می رساند

 

آرزوی نازنینم تولدت مبارک

 

 

پ.ن:

می توانید دکلمه شعر "محمدرضا عبدالملکیان" را با صدای دلنشین و به یادماندنی شادروان "خسرو شکیبایی"از لینک زیر دانلود کنید.

 

http://s3.picofile.com/file/7527913866/mehrabani1_AloneBoy_com_khosro_shakibaei.mp3.html



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : دوشنبه 24 مهر1391



باز هم دلتنگی
|
 

دردهایی هست که با هیچ اشکی تسکین نمی یابند،هیچ موسیقی آرامت نمی کند

و نه هوای آزاد چاره ساز است.

رؤیا را برای اینجور مواقع آفریده اند.

از ذهن خسته تر از جسمت مدد می گیری و خود را از محیط دور می کنی.

بر بال پرستو های همیشه مهاجر سوار می شوی و می روی....می روی به

آنسوی مرزهای خیال

راستی...پرستوها چقدر اوج می گیرند؟!

می توانند از ابرها هم بالاتر روند؟...آنقدر که در زیر پایت جز

پوششی سفید و موهوم را نبینی؟...آنقدر که دیگر زمین خاکی

پیدا نباشد؟سکوت باشد و سکوت....

راستی پرستوها از کجا می آیند؟! به کجا می روند؟!

از شمال می آیند و به جنوب می روند....یا از جنوب به شمال؟!

مگر آنها شمال و جنوب جهان را می شناسند؟!!

یا شاید هم برای رسیدن به خورشید این همه راه را می روند!!

اما اینجوری که بال و پرشان می سوزد...مگر پرستو ها از

دمای ۷۳۰۰ فارنهایت خورشید خبر ندارند؟

نه...

پرستو ها کوچکتر از آنند که این همه اوج بگیرند.

شاید بهتر باشد با غازها همسفر شوم...شنیده ام به کانادا می روند.

کا  نا  دا !! اما آنجا که سرد است،

یادم باشد لباس گرم با خود ببرم...اما من که ویزا ندارم...

 

اشکی بر گونه ام می لغزد،و باز خود را بر روی زمین می بینم.

می بینی!! به همین سادگی می توان خود را از میان دردها بیرون کشید.

دردهایی که گاهی آنقدر به طول می انجامد که از شمردن روزها هم عاجز می شوی.

 

دنیا عجب ما را به بازی گرفته است!!!

شاید بهتر باشد قانون بازی را عوض کنیم....فقط کمی طول می کشد

آخر باید اول آن را به رفراندوم بگذاریم...تو که جوابت "آری" است،مگه نه؟!

من که می گویم قانون بازی دنیا ناقص است.

آخر همه ی بازی ها یا "تایم اوت" دارند یا وقت استراحت "بین دو نیمه

و یا می شود "کات" داد و دوباره بازی کرد...

می دانی؟!

باید همه چیز را به خدا و بعد به زمان واگذار کرد.تحمل هم که همیشه هست....

خدایا ناشکری نمی کنم.فقط....فقط کمی د ل  ت ن گ م

 

پ.ن : تقدیم به دوستی عزیز

 



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : پنجشنبه 13 مهر1391



در ره منزل لیلی...
|
 

ای دل آندم که خراب از می گلگون باشی
 


بی زر و گنج بصد حشمت قارون باشی

 

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند

 

چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

 

در ره منزل لیلی که خطرهاست در آن

 

شرط اوّّل قدم آنست که مجنون باشی

 

نقطه ی عشق نمودم به تو هان!سهو مکن

 

ور نه چون بنگری از دایره بیرون باشی

 


کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش

 


کی روی؟ره ز که پرسی؟چه کنی؟ چون باشی؟

 

تاج شاهی طلبی گوهر ذاتی بنمای

 

ور خود از تخمه جمشید و فریدون باشی

 

ساغری نوش کن و جرعه بر افلاک فشان

 

چند و چند از غم ایّام، جگر خون باشی

 



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : یکشنبه 2 مهر1391



نیروی اخلاص
|
 

در بنی اسرائیل عابدی بود.وی را گفتند:در فلان جا یگه درختی

است که قومی آن را می پرستند.آن عابد را از بهر خدا و تعصب

دین خشم گرفت،از جای برخاست،تبر بر دوش نهاد و رفت تا آن

درخت را از بیخ بردارد و نیست گرداند.

ابلیس به صفت پیری به راه وی شد،از وی پرسید که کجا می روی؟

گفت:به فلان جایگه تا آن درخت برکنم.

گفت:رو به عبادت خویش مشغول باش که این از دست تو برنخیزد.

با وی برآویخت،ابلیس بافتاد و عابد بر سینه ی وی نشست.

ابلیس گفت:دست از من باز گیر،تا تو را یک سخن نیکو بگویم.

دست از وی برداشت.

ابلیس گفت:ای عابد،خدای را پیغامبران هستند،اگر این درخت

برمی باید کند،پیغامبری را فرماید تا بر کَنَد،تو را بدین نفرموده اند.

عابد گفت:نه که لابد است برکندن این درخت،و من از این کار باز

نگردم تا تمام کنم.

دیگر باره به هم برآویختند و عابد بــِه آمد و ابلیس بیفتاد.

ابلیس گفت:ای جوانمرد،تو مرد درویشی،و مؤونت(خرج،هزینه)

تو برمردمان است،چه باشد که این کار در باقی کنی(ترک کردن)

که بر تو نیست و تو را به آن نفرموده اند،و من هر روز دو دینار در زیر

بالین تو کنم،هم تو را نیک بود و هم عابدان دیگر را که بر ایشان نفقه کنی.

عابد در این گفتِ وی بماند.با خود گفت:یک دینار به صدقه دهم،و یک

دینار خود به کار برم بهتر از آنکه این درخت برکنم،که مرا بدین نفرموده اند،

و نه  پیغامبرم تا بر من واجب آید.

پس به این سخن بازگشت.دیگر روز بامداد،دو دینار دید در زیر بالین خود.

برگرفت.روز دیگر همچنین تا روز سیوم که هیچ چیز ندید.خشم گرفت،

تبر برداشت و رفت تا درخت برکَنَد.

ابلیس به راه وی آمد وگفت:ای مرد از این کار برگرد که این هرگز از

دست تو برنخیزد.بهم درآویختند و عابد بیفتاد و به دست ابلیس عاجز

گشت.و ابلیس قصد هلاک وی کرد.

عابد گفت:مرا رها کن تا بازگردم.لکن با من بگو که اول چرا من بــِه آمدم

و اکنون تو بــِه آمدی؟

گفت:از آنکه در اول از بهر خدای برخاستی،و دین خدای را خشم گرفتی.

ربّّ العزّّه مرا مُسَخَّّر تو کرد.هرکه برای خدا به اخلاص کاری کند مرا بر وی

دست نبود.اکنون از بهر طمع خویش و از بهر دنیا خشم گرفتی،تابع هوای

خود شدی،لاجرم بر من برنیامدی و مقهور من گشتی.

 

 



نویسنده : فاطمه.ن تاریخ : چهارشنبه 22 شهریور1391



آخرین مطالب وب سایت بی قرار
» ...
» عید...
» شاسوسا
» من ترا خواهم ز قید تن بری
» خواهم ای دل محو دیدارت کنم
»
» برای بانوی مهر،ققنوس آرزوها
» باز هم دلتنگی
» در ره منزل لیلی...
» نیروی اخلاص
» تنهایی
» برای آنی عزیزم
» ....
» تقوی
» عشق...
» فال حافظ
» دلتنگی ها
» مولود کعبه
» چند جمله از فلورانس اسکاول شین
» نامه چارلی چاپلین به دخترش



 

.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.